زندگي نامه‌ي شهيد محمد ناصري

شهيد محمد ناصري در خانواده‌اي مذهبي متولد شد و به گفته ‌پدر شهيد در زمان تولد محمد زندگي عشايري داشتند و قبل از تولدش در خواب مي‌بيند كه خداوند فرزندي به ايشان عطا كرده كه نامش محمد است از اين رو بعد از تولد نام او را محمد گذاردند .

شهيد ناصري تا سن 6 سالگي در آغوش گرم پدر و مادر رشد كرد تا اينكه در سن 6 سالگي وارد دبستان شد و با عشق و علاقه زيادي كه به درس داشت و احترام زيادي كه براي معلمين و اولياي مدرسه قائل مي‌شد تحصيلات خود را ادامه داد و در ايام تعطيلات در كوره‌پز خانه‌ها و يا به چراي گوسفندان سرگرم بود .

محمد به ورزش علاقه خاصي داشت به طوري كه در مسابقات دو شركت مي‌كرد و چندين بار مقام اول را در بشرويه بدست آورد و يك نوبت هم به مسابقات استاني راه يافت كه اين مسابقات در شهر سبزوار برگزار شد و شهيد ناصري توانست مقام سوم را در استان كسب نمايد و مدال برنز را براي بشرويه به ارمغان بياورد.

شهيد ناصري به پدر و مادر خود بسيار احترام مي‌گذاشت و به گفته برادر شهيد هر وقت پدر وارد خانه مي‌شد محمد به احترام ايشان بر‌مي‌خواست و هميشه در كارهاي خانه به مادرش كمك مي‌كرد.

 اين شهيد عزيز از همان دوران نوجواني در مراسم مذهبي، جلسه‌هاس قرآن و مراسم دعا و نيايش شركت فعال داشت و نسبت به انجام فرائض بسيار مقيد بود به طوري كه پدر شهيد مي‌‌‌گويد :هيچگاه او را براي نماز صبح از خواب بيدار نكرديم بلكه هميشه خودش به موقع براي اداي نماز بيدار مي‌شد.

شهيد ناصري بعد از اتمام دوره متوسطه در تربيت معلم قبول شد و مشغول درس خواندن بود از آنجا كه حضور در جبهه‌ها را افتخار مي‌دانست و آن را ميداني جهت نزديك شدن به خداوند يگانه تلقي ‌‌مي‌كرد در اين ايام هم به جبهه شتافت و به ديگران هم سفارش مي‌كرد كه بايد جبهه‌ها از هر نظر تكميل باشد . پدر شهيد مي‌گويد: يك شب پسرم را با لباس سفيد و مسلح در حالي‌كه در صف مقدم با عراقيها مي‌جنگيد در خواب ديدم. بعد از گذشت چند روز جنازه شهيد را آوردند و در موقع تشييع جنازه هم اين شهيد عزيز سر در بدن نداشت  و لباس غواصي به تن داشت و پاهايش سوخته بود گويا با راكت دشمن به شهادت رسيده بود.

برادر شهيد مي‌گويد : آرزوي برادرم بيشتر جنبه‌ي معنوي داشت . دوست داشت كه مردم جامعه و شهرش كمتربه ماديات توجه كنند و بيشتر در جهت قرب به باري تعالي قدم بردارند و ذخيره معنوي را براي جهان ديگر افزايش دهند و بزرگترين آرزويش پيروزي اسلام و انقلاب اسلامي و جهاني شدن اين انقلاب بود همچنين در ادامه مي‌گويد: چندين شب كه من به دلايلي ازخواب برمي‌خاستم  مشاهده مي‌كردم كه محمد در نيمه‌هاي شب در حال نماز و تهجد است و آن قدر آرام و باخلوص نماز مي‌خواند كه هيچ كس متوجه راز و نياز او نمي‌شد.

ايشان بسيار متواضع بود به طوري كه هر وقت از او مي‌پرسيدم كه در جبهه چه كاري انجام مي‌دهي جواب مي‌داد خدمتگذار بسيجيان هستم و با توجه به اينكه تخريب‌چي و غواص بود هيچ وقت از كارهايي كه انجام مي‌داد و از مشكلاتي كه با آن روبرو مي‌شد تعريف نمي‌كرد به طوري كه بعد از شهادت او تازه فهميديم كه غواص و تخريب‌چي بوده است و در آخرين عمليات نيز فرماندهي دسته‌اي از غواصان را برعهده داشته است .

همرزم شهيد مي‌گويد: معمولاً آرزوي هر جواني در زندگي داشتن خانواده مناسب و كار مناسب است نظر به اينكه شهيد ناصري دانشجوي تربيت معلم بود و براي رسيدن به شغل آينده خودگام برمي‌داشت وي عشق به امام و شهادت او را بر آن داشت كه در دوران تربيت معلم عازم جبهه بشود و در نهايت به آرزوي ديرينه‌اش كه شهادت در راه خدا بود نائل بشود.

ديگر همرزم شهيد مي‌گويد: شهيد ناصري فردي كاملاً قانع و صبور بود، اگر گرفتاري در زندگي داشت سعي مي‌كرد خودش آنرا حل‌ كند و هيچ گاه حاضر نمي‌شد دوستان يا خويشان خود را در جريان قرار دهد كه مبادا آنها ناراحت شوند.در ادامه مي‌افزايد ايمان و اعتقادش نسبت به انقلاب و نظام اسلامي بسيار قوي بود و از غيبت و دروغ گفتن جداً خودداري مي‌كرد و حتي اگر ما هم مي‌خواستيم غيبت كنيم ما را منع مي‌كرد و بيشتر اوقات ما را به ترك محرمات و انجام واجبات دعوت مي‌نمود و با جرأت مي‌توانم بگويم تنها فردي كه مشوق بنده در كارهاي خير بود شهيدناصري بود وي در گفتار و رفتار بسيار صادق بود هرگز دروغ و افترايي از او نشنيديم بسيار متين و خوش برخورد بود و حتي در ورزش هم يكي از افراد نمونه محسوب مي‌شد.

سرانجام شهيد ناصري در عمليات كربلاي 4 به درجه رفيع شهادت نائل آمد و بعد از مدتي پيكر بدون سر او به وطنش منتقل شد و بعد از تشييع باشكوه در جوار ديگر شهيدان شهر بشرويه به خاك سپرده شد.

« روحش شاد و راهش پر رهرو باد»

 

  

 وصيتنامه‌‌ي شهيد محمد ناصري

بسم الله الرحمن الرحيم

«الذين امنوا وهاجروا و جاهدوا في سبيل الله باموالهم وانفسهم اعظم درجه عندالله»

آنانكه ايمان آوردند و هجرت نمودند و جهاد نمودند در راه خدا با مالهايشان و جانهايشان در نزد خداوند مقامهاي بزرگي دارند

هدف ازجبهه رفتن بنده حقير اولاً دفاع از قرآن واسلام و ثانياً دفاع از نواميس ملت مسلمان است اينكه عازم جبهه هستم و صداي ناصراً ينصرني امام حسين (ع) زمان را شنيديم در اين ماه كه ماه محرم است دوباره قصد رفتن به جبهه را كردم و با خود فكر كرد چرا در اين موقع حساس كه نياز زيادي به نيرو است اصلاً عده‌اي از برادران توجهي ندارند و هميشه به فكر دنيا هستند خوب چه معلوم كه ما تا چند لحظه ديگر زنده نباشيم چرا اينقدر به فكر دنيا هستيد و اصلاً به فكر آخرت نيستيد.

اي كسانيكه در ماه محرم به سروسينه مي‌زنيد حسين زمان تنها است احتياج به شما كه داد مي‌زنيد و مي‌گويند((حسين ما، دركربلا نبوديم كه تو را ياري كنيم ولي امروز در ايران است و اين موقع مانند آن زماني است كه حسين دركربلا در ميان خيمه شب بود ياران خود را جمع كردند و گفتند كه چراغها را خاموش كنند و بعداً فرمودند هر كس مي‌خواهد برود كه عده‌اي رفتند و عده‌اي هم جان بركف ماندند و روز عاشورا يكي،يكي شهيد شدند. اصلاً چرا بعضي از افراد اين قدر از جبهه مي‌گريزند و اصلاً به فكر نيستند! اصلاً چرا يك لحظه به فكر اين نيستيد كه پستها و مقامهاي دنيا رفتني است چرا يك لحظه به فكرآخرت نيستيد.!

خوب در آخر چند كلمه براي پدر و مادرم :پدر و مادر عزيزم اگر شما مي‌‌خواستيد كه من براي شما خدمتي كنم ولي وقت نداشتم اگر مي‌خواستيد و زحمت زيادي كشيديد تا من درس بخوانم و درآينده به شما هم كمك كنم ولي من در اين موقع به نداي حسين زمان لبيك مي‌گويم و من و ما به جبهه و براي دفاع مي‌رويم و ديگر برادران و ديگر خواهران بتوانند براحتي درس بخوانند اگر مي‌خواهيد درس هم بخوانيد خوب درس بخوانيد اي دانش‌آموزان كه اميد آينده كشور هستيد و امام روي شما حساب كردند خوب كوشش كنيد و ما هم در جبهه مي‌جنگيم شما به راحتي درس بخوانيد خوب برادران خواهش مي‌كنم راه مرا ادامه دهيد خوب از همه مي‌خواهم مرا ببخشيد و من هم از همه دوستان و آشنايان راضي هستم .               

برادر شما محمد

13/7/61